این موضوعیه که
اسد عزیز توی این پستش دعوت کرده در موردش بنویسیم. من هم قول دادم چند خطی بنویسم، اما نمی دونم اصلا از چه نقطه ای باید شروع کنم، راستش این موضوعیه که برای شخص من خیلی وقته که دیگه به این شکل مطرح نیست، و نمی دونم هم که چقدر در ذهنیت ایرانی به شکل قدیم جا داره. ولی اگر اینطور باشه، فکر می کنم یکی از مهمترین عاملهایی که باعث پایدار موندن و درونی شدن چنین نفرتی می شه، نداشتن تجربه و تماس نزديک با همديگه هست. وقتی در نظر بگیریم که چقدر امکان هم زیستی (واقعی) و آشنا شدن با فرهنگ و زندگی همدیگه بین ما و عربها کم هست، شايد تعجبی نداره که چنين ايده هايی بتونن اينقدر پايدار بمونن.
خودم هم توی ایران به جز واحد درسی زبان عربی که توی مدرسه بايد به هزار زور و بد بختی نمره قبولی اش رو می آوردم چیز دیگه ای از عربها نمی دونستم. اولین بر خورد من باعرب زبانها، از زمان کالج شروع شد ( دوره پیش دانشگاهی برای خارجیها، البته از کشورهای خاصی مثل چین، ایران و بعضی کشورهای عربی). اولین تماسها با همکلاسیهای عرب پر از شک و سو ظن بود، یک جاهایی هم کار به تماسهای پر از بار الکتریکی! می کشید، مثل وقتی که قرار بود توی کلاس عکس دست جمعی بندازیم و يکی دو تا از پسرهای عرب، کنار رفتن و گفتن که ما با دخترها عکس نمي اندازيم...
اما خوشبختانه اینطور بر خوردها در اقلیت موندن. با بیشتر همکلاسیها، دوستیها شکل گرفت و عمیقتر شد. کم کم فهميدم که کلمه "عربها" بسيار کلی و نا گويا هست، و اينکه بين عرب زبانها، همونقدر تفاوت فرهنگي و نوع زندگی وجود داره که بين مردم خيلی از کشورهای ديگه. اينکه حتی خود زبان عربی ، در کشورهايی که صحبت ميشه، اونقدر با هم متفاوت هست که گاهی مردم اين کشورها ، زبان همديگه رو به سختی می فهمن. اينکه مثلا در کشوری مثل مراکش، عربی زبان رسمی شون هست، به علاوه فرانسه که معمولا توی مدرسه تدريس می شه، ولی بين قوميتهای مختلف، زبانهای ديگه ای وجود داره (مثل زبان بر بري، اگر اشتباه ترجمه نکرده باشم) ، که باز هم متفاوت از عربی اصیل هست...
و دوستان عربم؟
_ عزیز، از مراکش. اولین دوستی من با کسی که مسلمونی بسیار مذهبی بود. چه شبها و روزهایی رو با بحثهای مذهبی گذروندیم، گاهی هم بد جوری توی سر و کله همدیگه می زدیم! ولی کم کم یاد می گرفتیم که نقطه نظر همدیگه رو اگر هم قبول نمی کنیم، اما بفهمیم. یک جمله اش که یادم مونده، این بود که می گفت رژیم شما، روح شما رو دزدیده!
_جمیله، از مراکش. اوایل بسیار مذهبی، ولی کم کم ذهنش دچار تناقضهایی که زندگی اینجا و دونستن بیشتر براش به وجود می آورد ، میشد. یک شبه، رو سری اش رو برداشت، چیزی که با توجه به روحیه ای که ازش می شناختم، نشونه خوبی نبود. چون از تغییراتی که می کرد احساس خوبی نداشت، ولی نمی تونست هم مثل قدیم بمونه. جمیله بود که من رو با غذای مراکشی آشنا کرد. وقتی رشته های دانشگاهیمون مشخص شد، کم کم تماسمون کمتر شد. باهوش بود و مهمتر از اون پشتکار عجیبی داشت، مطمئنم که درسش رو با موفقیت تموم کرده.
_احمد، از سوریه. پوست تیره، قد بلند، خیلی شوخ. همسر و پسر کوچکش توی سوریه بودن، خودش اومده بود اینجا که درسش رو بخونه و بعد برگرده پیش خانواده اش. عشقش به همسر و پسرش، دلتنگیهاش برای اونها گاهی که عکسهاشون رو نگاه می کرد و به ما نشون می داد، خیلی لطیف و قشنگ بود. مهندسی ساختمان می خوند، می گفت اولین خونه رو میخواد برای خانواده خودش بسازه. از اون آدمهایی بود که هم صحبتیش باعث می شد روزت رو با خوشی و سر حالی و نگاه مثبت به آینده ادامه بدی. وقتهایی که درس نمی خوند توی راهروی خوابگاه قدم می زد و گاهی آهنگی رو زمزمه می کرد و وقتی از دور می دیدت، با خنده سلامی می فرستاد و شوخی ای می کرد و رد می شد. مردآقایی بود.
_جمال از مصر. حدودا۶۰ ساله ، برای دیدن یکی از دوستان مشترکمون اینجا اومده بود. متاسفانه چون آلمانی نمی دونست، حرف زدن با انگلیسی کج و کوله امون ، نصفه نیمه پیش می رفت، اما همونقدر هم به نظرم آدم خیلی جالبی اومد. سه تا دختر بزرگ داشت، و از همسر قبلیش جدا شده بود. می گفت که چقدر دلش می خواسته و همیشه طوری زندگی کرده که دخترانش آزاد باشن و بتونن ترقی کنن. و من فکر می کنم تو این راه خیلی هم موفق بود. از آشناییهای خودش با زنان دیگه حرف زد و از اینکه چقدر آرزو می کرد می تونست زن زندگیش رو پیدا کنه. به عکس زنی که تو دستش بود اشاره کردم و پرسیدم اون چطور؟ گفت اون ۴۰ و خورده ای سالش هست. یعنی با من حدود ۲۰ سال تفاوت سنی داره، من ولی زنی رو می خوام که شریکم باشه، نه دخترم! زنی رو می خوام که بتونم باهاش حرف بزنم و من رو درک کنه.
_ مارکس و پتر، برادران مصری. فکر می کنم شیطون تر از این دو تا کسی رو به عمرم ندیده باشم! وقتی وارد اطاق می شن درست مثل اینه که تمام بچه های یک مهد کودک با هم وارد اطاق شده باشن! هر دو دیوونه کامپیوترن و با اینکه رشته اشون این نیست، اما آخر سر توی همین رشته کار گرفتن. اولین دوستان عرب من با دین مسیحی. تا اونجا که می دونم، از فرقه ارتدوکس... برای عروسی مارکس، به مصر دعوت شدم، اولین تماس مستقیم من با یک کشور عربی. قاهره، از همون فرودگاهش و بعد هم که وارد شهر می شی، بسیار شبیه تهران هست؛ هوای دود زده، گرما، بر خورد مسئولان فرودگاه، تفاوت طبقاتی زیاد...خانواده مارکس و پتر به استقبالمون امدن، و دو هفته مهمون اونها بودم، که واقعا عالی بود. مسافرت مصر، من رو با خیلی چیزها آشنا کرد، با کار نویسنده هایی مثل
نجیب محفوظ، که از نویسنده های محبوب من شد، با اینکه چقدر جریان اسلامیزه شدن در مصر، در طی ۳۰-۴۰ سال گذشته، به طور عجیبی شبیه به ایران بوده، اینکه توی محیط دانشگاه اونجا، مشاجره بزرگی هست بین گروهی که موافق حکومت اسلامی هستن و گروه مخالف. اینکه نویسنده ها و روشنفکران اونجا، با ابراز عقیده هاشون، با خطرهایی شبیه روزنامه نگارها و نویسنده های ما رو به رو هستن. اینکه اقلیت مسیحی اونجا، با مشکلاتی شبیه ما رو به رو هستن و خیلی چیزهای دیگه...
....................................................................
این گوشه ای از چهره "عرب" بود که خودم شخصا باهاش آشنا شدم، چهره ای که با تصورات (قدیمی ) من خیلی فرق می کرد، همونطور که چهره ما ایرانیها با تصوری که در اینجا ازمون هست، بیشتر وقتها فرق می کنه . نمی خوام بگم هیچ تجربه تلخی وجود نداشته، البته که بسیاری چیزها هست که برای من پسندیده نیست، اما من فهمیده ام که برای نزدیک شدن به همدیگه باید بتونیم تفاوت بگذاریم، بدونیم که نمیشه یک قومی رو به اسم "عرب" توی یک کیسه بریزیم و یک سری صفتها رو بهشون بچشبونیم و بعد انگشت خطاها، نادانیها و ناتوانیهای خودمون رو به سوی اونها نشونه بگیریم. به هر حال برای روابط شخصی خودم که مدتهاست انسانها مهمند، نه ملیتها.